بعد از خیلی!

میشینم روبه روت !

خیلی وقته این طوری نشستم روبه روت!

انگار دلت میسوزه برام...کار از دلخوری گذشته !

میگم:به نظرت چرا دیگه هیچی شبیه گذشته نیست؟

میگی:چشمات...چشمات عوض شدن!

میگم:دستتو بده...

نگاهم میکنی فقط!

میگم:می دونی دلم لک زده بود برا نگاهات!؟

میگی:انکار می کردیش!اما  می دونم!

میگم:یعنی راسته؟راست میگن همه؟خسته شدی ازم؟دیگه نمیخوایم؟

لبخند میزنی

میگم:چرا چیزی نمیگی!اصن تقصیر تو بود!همه این مدت تقصیر تو بود!

میگی:چه قدر نا آرومی!

میگم:بغلم کن!آرومم کن!مثل روزایی که داشتمت!

میگی:تو همیشه منو داشتی!همیشه داری!من عاشقت بودم!انکارش کردی!

میگم:راسته؟یعنی راست میگن همه؟

میگی:باید برگردی یاسمن!داره دیر میشه...

میگم:بغلم کن!

میگی:کی؟کی برمیگردی؟

میگم:برگشتم...برگشتم که بمونم!

میگی:کسی عاشق تر از من نیست برای تو!

میگم:اینو خوب فهمیدم!

بغلم میکنی...گرمه امنه مهربونه...

میگم :میشه دیگه ولم نکنی؟میشه گذشته رو یادت بره..

لبخند می زنی!

لبخند طلایی!

گریم میگیره ...از این همه گذشت ...

سجادم خیس میشه!

لبخند میزنی...و من سر سجاده ...توی عاشق ترین آغوش ...خوابم می بره!

_________________________________________________________________

1-یادم بنداز بغلت عاشق ترین آغوش دنیاست یادم بنداز خدا!

2-من تنهام...هیچی ندارم...همه چیزهای خوبم کنارم زدن!نگام کن!حال این روزام دلسوزانه ترین حال دنیاست!

نخواستی مرا... 

 

حتی هم قدر کلمه ای 

اندازه ی جمله ای...  

 

تو اگرتویی...نجات اواسط مسیر سقوط بدیهی تر از این حرفهاست! 

 

نجات میابم..

 

من جایی نرسیده به انتهای این مسیر به پشتوانه  چشمهایت که هنوزهست...

 

این تمام دلخوشی من است... 

 

من-تو-خانه-باران!

با من ...

روبه روی میدان اصلی شهر قدم بزن !تا ...

 

 

ادامس بادکنکی را... تخم مرغ شانسی را...

صدای نفس های مادرم را... خنده های خواهرم را.. 

 گرمی دستهای محکم پدرم را ...

شب بو های مادر بزرگم را ...خوش باوری لیلا را ...خنده هاویاسی گفتن های خاله رصیه را ... 

شایعه پراکنی های علیرضا را... برایم زمزمه کنی

خواب های ملس عصر های بارانی .یک عالم باران تمییز! 

 کودکی ام ...پاکی ام...معصومیتم ...خامی ام!

اینجا میان صفحات زندگی ام موجودی راکار گذاشته ای تا تمام خوبی های مرا بروبد !

و من برای بد شدن هایم باید هم که توجیهی نداشته باشم ...

نه شبیه تسبیح صورتی ...نه هم عطر معراج و مجیر !

 سرت را بر گرداندی و من ...

تنهای تنها شدم !

با من حول میدان اصلی شهر. قدم بزن!

 کنار تجسم کودکی هایم ...پشت نیمکت ...ناخن های مربعی فائزه !

 بوی چای ...جدول ضرب ...  

 دلم خیس شدن زیر باران های صادقانه ی شهرمان را میخواهد ...

با نازی کلاس رفتن هامان و بی عقلی های عامدانه ی دو تاییمان را.  .

دلم خانه را میخواهد ...خودم را ...کودکی را...!

دلم دست های تو را ...دلگرمی های تورا... مهربانی های تو را ...التماس می کند !

انگار تو را کنار خودم وسط میدان اصلی شهر ...حوالی کلوچه فروشی جا گذاشته ام !

من ...رها شدم ...درست انجایی که احتیاج دارمت !

 کجایی ؟

 

شبیه همیشه هایی که از من دلخوری اما به بی عقلی ام میبخشی...  حوالی میدان اصلی شهر... قدم بزن بامن!  

----------------------------

1-اندر احوالات یک خوابگاهی ...

یعنی به همین غلظت دلم خونه رو میخواد !

 2-میدانم که میدانی تورا یادم هست... کت کاموایی صورتی را...قول هایم را... دین های روی دوشم را... این وسط تنها... خودم رایادم نیست! برای پیدا شدن... شدید و فراوان گدای تو ام!

دعاکنیم برای هم 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 شایعه پراکنی های علیرضارا 

 

 

تنها تو!!

قرار بود به فراوانی یک دنیا عاشقت باشم.

قرار بود یک قصه یک کتاب یک  تاریخ عاشق تو باشم.

قرار بود پاک بودنم را کنار نفس های تمییز تو به رخ دیگران بکشم.

قرار بود با حرف اول اسم تو به غیر از شخص تو کسی به من...به زندگی ام اضافه نشود...

من تمام در ها را قرار بود بسته نگه دارم...

نه اینکه دیگر قرار نباشد ها...نه

اما

امروز احساس می کنم

تمام تو دارد در من ته نشین می شود!

به کوچکی یک دهکده ی مظلوم از عاشقانگی ام باقی مانده!

به یا نرسیدیم و من حوالی الف سخت در حال خالی شدن از تو ام...

معصومیتم خدشه پوشیده از وقتی هوایم قداست نفس های تو را ندارد

برای تو به قدر قبل ها بی قرار نیستم...انتهای شعر های عاشقانه ام هم شبیه گذشته پر رنگ نیستی! دیگر به افتخار تو زیاد حافظ نمی خوانم...

دیگر احساس می کنم  داری کوله بارت را می بندی و می روی از من!!آدم های دور و برم دارند زیاد می شوند و رنگی رنگی...

اما هنوز هم...هزار سال دیگر هم ...قرن ها پس از این هم ...

هیچ کس...

هیچ کس

هیچ کس برایم تو نمی شود!

                                                یاسمن-ش

____________________________________________

1-بعضی آدم هامال خاطره شدنن!!

حکمت پشت حضورشون اینه که خاطره بشن!حالا مایی که اول حضورشون خودمونو آماده کردیم که چیزی به نام آینده داشته باشیم در کنار این جماعتم که به درک اصن!نه؟?

2-چه قدر از خود فعلیم لجم می آد

 

 

3-یه کم غمگینانه تر از همیشه...چون از درون دلم گرفته

 

4-این آقای سامان جلیلی رو این جانب بسیار دوست می دارم و با آلبوم جدید ایشون هم طبق معمول ترک های قبلی بسیار کیفور گشته می باشم!یعنی درووود و سلام بر ایشون بسیار ها بار

 

 

5-ای جناب پاییز...امان از دست شما!امان!

6-هنوز هم ورود ممنوع دارد دنیای من برای آدم هایی که می خواهند شبیه تو باشند...برای همه ی آنهای که می خواهند دوباره برایم تو بشوند...برای تمام داوطلبین دخول به دنیای پاییزی من...همه ی آنهایی که اسم هاشان یکی از حروف اسم تو را دارد!!

6-خدا...حواست به وقتایی که حواسم  پرته ازت باشه...اون وقتایی که فراموشت می کنم واقعا بیشتر از همیشه لازمت دارم...

 

دعا کنیم برای هم بسیار بسیار

 

 

جناب پاییز!

یک مشت خاطره ی تیز پا از من می گریزد...

به گرفتگی پاییزی که در راه است.

به رفتنی شدن تمام تابستانی ها...

در من رقیق تر شو..ملالی نیست

تو هم شبیه مچاله های گذشته ام ...گریز کن از من

این قانون طبیعت است آدم!

همیشه تابستان ها برای پاییز می میرند!

تابستان همیشه عاشق تر از پاییز است...

پاییزی که جواب دلدادگی های تابستان را ...تنها با یک زمستان می دهد!!

____________________________________________________________

سرزمین اوهام جایی ست که من دارا ترین مردم آنم.

ملک و املاک بسیارمن آنجا ...

به فرمانروا بودنم احتمال می دهد

صحبتش که هست

به زودی تمام آنجا مال من می شود...

_____________________________________________________________

زیر خاکستر من طوفانه...

معنی سکوت من سکوت نیست!

وقتی که از چشم تو افتادم...

دیگه هیچ افتادنی سقوط نیست!

                                                 ((محسن شیرالی اگه درست نوشته باشم!!))

________________________________________________________

یک من دیگر به پاییز 1393 قدم می گذارد...

حس می کنم شبیه همیشه نیستم!!

از خودم می ترسم...

ترسناک شدم...!

+++

با تو... به کرات بیرون رفتن و حرفهای خل وضعانه و کوته فکرانه و لذت های بی نمک آنی و حرف زدن های پوچ و لقمه های هم را بلعیدن و جلف شدن و به مسخرگی دوتامان بالیدن و شیفتگی را ایفا کردن و عشق را بازی نمودن...

نه ! من مال داشتنت نیستم اگر بودنت تنها در همین ها خلاصه میشود ...آدم!!

دعا کنیم برای هم...و برای این روزهای من...کاش بسیار تر!!

 

تو..

نه!

فراموش نمی کنم تو را

و روز های  تنگ تنگنا را

و چشمهای استثنایی و دلکشی را که نگاهش نوازش سرنوشت من است.

ثانیه هایم بیمار تو اند.

بیمار خلوص روزهای پیش از این.

من امروز نه شاکی ...نه ناراحت...و نه دلزده ام از جفتک های نا جوانمردانه ی دنیا!

اما سر ریز از هوای پر خلا

نفس کم آورده ام...!

کم دارمت ...

و هیچ احوالی کشنده تر از این نیست.

بودنت مراد مرید مریض احوال همیشه بد قولی ست که منم...

حاجت همه تویی...احتیاج از تو غناست...

و من چند بار دیگر باید به تو برسم تا همیشگی شوی برایم...؟

دلم دلواپس دلهره های بی دلیل این روز هاست...

حواسم پرت دنیاست...

و تو بهتر از من این روزهایم را می دانی

دنیا را فراوان از من بگیر

من ای کاشم است

آن باطل کیش بیهوده اندیش بی فایده ی نا خوش از خویشی که کور می شود از ندیدنت نباشم!

من حلاوت روز های محبوب گذشته را که محال است رحلت شان از خاطراتم، مدیون اقیانوس کبیر رحمت تو هستم.

این حلاوت را به شیوه ای که تنها خودت می دانی جاویدان و همیشگی ساز.

از من بگذر اگر روزهایی این چنین در کارنامه ام خاکستری میشود بی تو..

تو بهتر از من می دانی مرا...

و من امروز ودیروز و چند روز دلگیر و ابری دفتر نفس کشیدنم را به دستهای زرین تو وا میگذارم...

بی تو باور دارم...

دروغ محض است رویا...

افسانه است عشق...

و خرافات است محبت ....

امروز رویایم کهیر زده از بی تویی...و دهان محبت هایم کویر گونه خشک است!

به تو تحویل می دهم...

رویایم را...عشقم را ...محبتم را

با تکیه بر یگانگی ات ...

و به پشتوانه ی  عظمتی که بارها و بارها به چشم  قلب رویتش کردم....

مطمئنم که کویر رویای من روزی جلگه ای حاصلخیز می شود....

دیگران که دیگران اند و حالشان پوشیده ست بر من!

اما به حرمت رحمانیتی که تک تک سلول هایم از تو لمس کرد

بر من یکی که  حرام است اگر روزی بیندیشم

بی تو کاری ساخته است از من...

حرام است که نا امید شوم...

و حرام است که دل ببرم....

برایم بخواه که از دین مهربانی هایت خارج شوم، گرچه

هر چه قدر هم که خوب می شوم محوترم مقابل خوبی های پر رنگت!

عزیزی یگانه ی من!

عزیزی تو...

و باورم به تو صد چندان تر از قبل است.

میان آغوش بی مثالت.

محکم تر از همیشه فشارم بده !

که بی هرم این آغوش گرمای تصنعی هیچ آغوش دنیایی و خامی  برایم شیرین نیست!

_____________________________________________________________________

1-دلتنگتم خدا...خبر دلمو که داری؟گناه کردنم از روی بی تو بودنه..چشماتو روم ببند وقت هایی که بدم...مثل همیشه!

2-دلتنگ خودمم ...خودم  کمی قبلتر از این

 3-دلتنگ رویای معطر و مهربانم هستم  ...دلتنگ خوب بودنم...دلتنگ مشغله...دلتنگ خستگی...دلتنگ جنگیدن...دلتنگ هدف!اووووووووف که چه قدر دلم تنگه...

امروز اطمینانی از خدا روی قلبم نقاشی شده که برای همه تون آرزو دارمش...حال و هوای دلم از طرح زرین این نقاشی ...شبیه احوالات بچگی مونه!خوب و نایاب!

من شاید خیلی فقیر و بی چیزم...کیش و ماتم در برابر دنیا

اما پشتم اونقدری گرم هست که برنده من باشم و نه دنیا!

(گفتم پشتم گرمه یاد نوه ی عمو یادگار افتادم...)

چه قدر که حرف زدم من!

دعا کنیم برای هم

 

 

 

 

 

مهندس عزیز...

گندمزاری در من سوخته...

و چه سوختن مفیدی

چه سوختن عزیزی...

بعد از آن

بهشتی در من بنا شد

 

 

تو...معمار بهشت تمیز و زیبایی هستی که مخیله ام را سخت در آغوش کشیده است!!

و

تو

بهترین مهندس معمار دنیایی!!

 

__________________________________________

یه کم بعدش:

تو مرا دوست داری یار دیرینم گوشهایم این را یواشکی از میان صحبت های کسی شنیده است که حرفهایش تقدیر است!

به آغوش نور پیوستنی که آغشته است بدان رویایم..

من معنی مبینی از واژه ی تلاطمم...

 

به تنگنای تنگ و ترسناک امروزم...می دانم که گشاده نظری و مهربان نگاه می کنی...

من ...

دشواری یک خروار تنهایی را در خود خط خطی می کنم...وقتی تو تنهاترینی!

همیشه هایم قرص و محکم نیست اگر لحظه ای احتمال می رود به خاکستری شدن رویایم.وگرنه تو همیشه بوده ای و ...
حاشا که من ناشکر و ناسپاس باشم..

من به تو...بیشتر از اندازه ای که حق دارم تکیه کرده ام...

وقتی تو وسیع تر از درخت های در هم تنیده ی شهر من هستی...وقتی تو آشنا تر از خیابان های این جایی...همه جای مخیله ام لمس است!به ادراک و احساس چیزی به نام غربت نمی رسد!

تو برایم خواستی...

و من

سکوت طولانی می کنم در برابر سر انجام به بقین شیرین و عزیز این تلاطم...

______________________________________________________________________

فهم غربت برای یک عزیز کرده ی لوس اما صبور و آرام نمی دانم چه طعمی ست؟

تا به حال هیچ وقت ...از نزدیک دوراهی وسیع ندیده بودم...که دیدم!

این روز ها را دلم می خواهد از شهر بیرون نیایم...از اول تا آخر شهر را با چشمهایم میکشم به سمت ذهنم...

شاید این پاییز...صدای خس خس برگهای دیگری همراهی ام کند!!

 

 

 

 

تاوان

درست لحظه ای که تو باید بری! lسیر یه احساس مبهم شدیم

ببین بعد یک عمر پر پر زدن  چه جای بدی!عاشق هم شدیم!

                              ***

 

به هر جا رسیدم به عشق تو بود   کنار تو هر چی بگی داشتم!

ببین پای تاوان عشقم به تو     عجب حسرتی توو دلم کاشتم!

                                                                              ((روزبه بمانی ))

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

یکهو جملات این ترانه علی رغم اینکه به شنیدن ترانه بیشتر علاقه دارم تا خوندنش بهم نزدیک شد!

خیلی یکهو!

درووووووووووود بر سراینده!

ما حالمان خوب هست ها!!

اونقدری خدا کنارم هست ...که همه چیز نقرآبی ست و ملس!

اما خوب...

به خدا بگویید برای مان دعا کند!

من الآن یه منتظر واقعی ام!انتظار انتظار انتظار...اوووووووووووف امان از دست این موجودیت بی رحم!

((نوشتنم دچار دو راهی شد بین عامیانه نویسی و ادبی نوشتن!! عفو کنید!))

دعا کنیم برای هم ...خواهش می شود!

اندر احوالات من مرداد زده!

انگار قوم و خویش اند " من" و مرداد جان...

یکهو که به هم می خوردند

یک جو نا جوری میگیردش ...که نگو...!

مرا تنها می گذارد"من"...

وقتی مرداد می شود!